تبليغاتX
دیوارهای کاهی
غزل 25

بخت خوبي براي ما ديدند قهوه هايي كه فال مي دانند

قهوه هايي كه رنگ چشمت را رنگ محبوب سال مي دانند

اتفاقي هميشه مبهم بود سرنوشتي درام و سر در گم

سرنوشتي كه دل خوشم كرده ست مردم اما محال مي دانند

بي حضورت جهان چه ناقص بود سرد و سنگين و سخت تكراري

آمدي با خودت چه آوردي جز نگاهي كه لال مي دانند

واژه ها هم دروغ مي گويند هرگز از ما غزل نمي گويند

من به گوشم شنيده ام حتي عشق ما را زلال مي دانند

مثل سيبي كه از درخت افتاد كشف خوبي براي هم بوديم

روزي آخر غريبه ها ما را  در زبانها مثال مي دانند

بوسه هامان هميشه نارس بود طعم گس را هميشه حس كرديم

هرگز از من تهي نخواهد شد لحظه ايي را كه سال مي دانند

پلك خود را ببند مي بيني خاطرات گذشته را آري

قهوه ها هم به ظاهرا ما را مثل بخت احتمال میدانند

 



+ | اين مطلب توسط محسن گل کار  روز  در ساعت 0:34 نوشته شد |
غزل 24

((شبیه قطره باراني)) كه پايانش وضو باشد

دلم ميخواهد آغازم فقط از چشم او باشد

ببينم ابر و دريا را كه در آغوش يكديگر

مرا رد ميكنند از خود كه جاي گفتگو باشد

تبلور باشم از پلكش بياويزم غرورم را

بيفتم روي لبهايي كه با من سر به تو باشد

شبي با غصه دمسازم، شبي با غم گلاويزم

به نام گريه ميريزم اگر پُر هاي و هو باشد

غزل ميسازم از ني تا بسازم شمس تبريزي

به آتش ميكشم بغضي كه با من در گلو باشد

من از چشمانش افتادم،چه فرقي ميكند حالا

سقوط از چشم تمساح و سقوط از چشم قو باشد

شبيه خاك ققنوس از خودم تكثير خواهم شد

دلم ميخواهد آغازم فقط از چشم او باشد



+ | اين مطلب توسط محسن گل کار  روز  در ساعت 1:30 نوشته شد |
شعر 23
 

اینکه در چشم تو تصویر گناه افتاده ست

به گمانم که منم در ته چاه افتاده ست

روز و شب عقربه ها دور سرم می چرخند

شورشی در بدنم چون تو به راه افتاده ست


هی پلنگانه تو را می جهم اما، انگار

روی مهتاب تو از بینی ماه افتاده ست


با خودم بعد تو در آینه می اندیشم

از سرم فکر تو مانند کلاه افتاده ست؟


همه سهم من از عشق تو تنهایی بود

مثل یک شعله که در خرمن کاه افتاده ست


بعد از این جاذبه ها از هیجان می افتند

چون که از چشم تو یک تکه نگاه افتاده ست

...................................................................

فكر به روز كردن شعري دوباره ام

فكر به روز كردن شعري دوباره با

زخمي كه درد مي كند امشب مرا ولي

قي مي كنم ترا وسط چارپاره ها

 

هي سوژه پشت سوژه ي خرداد مي شوم

پرواز را به خاطره هايم سپرده ام

دارم پرنده مي شوم اما چه فايده

وقتي كه روي شاخه دو تا تير خورده ام

 

مي ترسم از خودم كه خيابان شبيه من

دارد ميان پنجره ها درد مي كشد

دختر كنار پنجره تنها نشسته است

از من، مني كه فاجعه آورد مي كشد

 

هر شب پرنده مي شوم اما بدون تو

يك تلگراف ساده ي جنگ جهاني ام

خرداد و تير من به لغايت رسيده اند

ته مي كشد هميشه همين جا جواني ام

 

اين واژه ها به درد شكايت نمي خورند

پستم مدرن مي شود آخر به خاطرـ

فردا درست ساعت چند و سه نقطه بعد

مردي كه مُرد زير لگد هاي پنجره

 

هي سوژه پشت سوژه ي   خر  داد  ميكشم

مثل زني كه باكره... باشد... ولي نشد

يك زن درست لحظه آخر شبيه تو

مي خواست تا كه خاطره باشد...ولي نشد

 

تعطيل هاي رسمي شهر مرا ببين

مانند بغض كردن دريا پر از كف است

بهتر كه زخم خوردن من را نديده ايي

مردي كه عشق بازي اش حتي مزخرف است

 

 

 



+ | اين مطلب توسط محسن گل کار  روز  در ساعت 0:16 نوشته شد |