بدترین چیزی که ممکن بود کم کم خوب شد
جای زخمم با کمی معجون و مرهم خوب شد
چتر برمی دارم آخر حال چشمم خوب نیست
زیر باران میروم شاید که حالم خوب شد
مرحمت کردید و خوش تشریف آوردید،اشک
دردم از دیدارتان در ماند و در دم خوب شد
خوب هستم،خوب،از خوبی پُرم آنقدر که
هر چه فکرش میکنم-حتی بدی-هم خوب شد
مرد عکاسی شبی لبخند یادم داد...رفت.
گر چه لبخندم ولی برعکس با غم خوب شد-
-مانده ام این سیب آن سیبی که او میگفت نیست
کاش بر می گشت عکسم را ببینم خوب شد!؟
+ | اين مطلب توسط محسن گل کار روز در ساعت 22:15 نوشته شد |
هنرمندم اگر با دست خالي زندگي كردم
اگر يك لحظه ام را چند سالي،زندگي كردم
پريشان مي شوم از اينكه با لبخند مجبورم
به آدم ها بگويم - آه - عالي زندگي كردم
به چشمم آشنا مي آيد اين انسان ناخوانده
لباسي را كه در آن احتمالي،زندگي كردم
زمستان آمد و از آسمان گنجشك مي ريزد
زمستان رفت و با آشفته بالي زندگي كردم
قلم،دفتر،غزل،شاعر،غزل،شاعر،قلم،دفتر
تمام لحظه هايم را خيالي زندگي كردم
خيالي زندگي كردم كه دائم فكر ميكردم-
-هنرمندم
اگر
با دست خالي زندگي كردم!
+ | اين مطلب توسط محسن گل کار روز در ساعت 21:32 نوشته شد |
خواستم،اما نشد...ديگر تحمل سخت بود
پيش گلدان گفتن از مرحومه ي گل سخت بود
برگ مي داند كه اصلا كينه ايي در كار نيست!
درك سيلي خوردن از يك آسمان جُل سخت بود
هر چه كوشيدم كمي آسوده باشم، بيشتر
زندگي طي مي شد اما با تزلزل...سخت بود
روح سرگردان من مانند شعري سوخته.
گفتنش اما به ارواح تغزل، سخت بود
عاقبت آئينه هم آئينه را تشخيص داد
گر چه رو در رو شديم اما تأمل سخت بود
.
.
.
بي سبب پيمودم اين بي راهه ها را ،سالها
يا به سختي آمدم
يا اينكه
در كل سخت بود
+ | اين مطلب توسط محسن گل کار روز در ساعت 22:30 نوشته شد |
