بخت خوبي براي ما ديدند قهوه هايي كه فال مي دانند
قهوه هايي كه رنگ چشمت را رنگ محبوب سال مي دانند
اتفاقي هميشه مبهم بود سرنوشتي درام و سر در گم
سرنوشتي كه دل خوشم كرده ست مردم اما محال مي دانند
بي حضورت جهان چه ناقص بود سرد و سنگين و سخت تكراري
آمدي با خودت چه آوردي جز نگاهي كه لال مي دانند
واژه ها هم دروغ مي گويند هرگز از ما غزل نمي گويند
من به گوشم شنيده ام حتي عشق ما را زلال مي دانند
مثل سيبي كه از درخت افتاد كشف خوبي براي هم بوديم
روزي آخر غريبه ها ما را در زبانها مثال مي دانند
بوسه هامان هميشه نارس بود طعم گس را هميشه حس كرديم
هرگز از من تهي نخواهد شد لحظه ايي را كه سال مي دانند
پلك خود را ببند مي بيني خاطرات گذشته را آري
قهوه ها هم به ظاهرا ما را مثل بخت احتمال میدانند
+ | اين مطلب توسط محسن گل کار روز در ساعت 0:34 نوشته شد |

