تبليغاتX
دیوارهای کاهی
غزل
نقطه چین

در انزوای تو اگر بال و پرت باشم

یا با تمام آرزوها در برت باشم

من با تو رودی میشوم دیوانه و مغرور

آغوش وا کن تا دمی در بسترت باشم

با چوبهای جنگل چشمت بسوزانم

تا این که گاهی سهمی از خاکسترت باشم

یک خط ممتد،یک غزل ،یک نقطه یا...ای کاش

در ذهن خیس نقطه چین دفترت باشم

باید کبوتر باشم و خود را بفهمم بعد

طرحی شبیه آسمان در باورت باشم

گم میشوی در کوچه،پس کو راز چشمانت؟

دستم نمیگیری که دست دیگرت باشم

در لابه لای هر نگاهت میشود فهمید

دست خدا همرات های آخرت باشم

این ایستگاه آخر لبهای من باتوست

من میروم تا روز و شب .................

 



+ | اين مطلب توسط محسن گل کار  روز  در ساعت 17:53 نوشته شد |