بغض غروب جمعه و تب دار تکراری
با سرفه های ممتد افکار تکراری
یا قرصهای پانصد تکراری سر درد
کارم گذشت از این همه اصرار تکراری
دنیا شبیه جیب های من پر از خالی ست
دنیا شبیه دیو...نه...دیوار تکراری
خو می کند با من همیشه دردهای شعر
یک حرف تا خورده ته اشعار تکراری
عکسم درون روزنامه،شاعری مرده
یک سرنوشت مبهم و اخبار تکراری
تا کی بخوانم جمله ی آن مرد آمد یا
سهمم کنار پنجره بگذار تکراری؟
حالا تمام لحظه هایم پوچ و بی معنی ست
مثل کشیدن های ته سیگار تکراری
من مرده ام شاید هزار و چند صد سال است
مانند شاعرهای بی بازار تکراری
+ | اين مطلب توسط محسن گل کار روز در ساعت 13:59 نوشته شد |
