دستم نمي رود...قلم افتاد... خسته ام
زنداني از شمارش اعداد خسته ام
گاهي به جاي پنجره ها درد مي كشم
گاهي به جاي روسري از باد خسته ام
ساعت سكوت كرده و حرفي نمي زند
از اعتصاب اين همه فرياد خسته ام
دارم شروع مي شوم از صفر تا خودم
حتي از آن زني كه مرا زاد خسته ام
من مستحق آينه هاي محدبم
از اين هميشه مضحك ناشاد خسته ام
انگيزه ايي براي رهايي نمانده است
از غصه هاي مردم آزاد خسته ام
من مرده ايي كه مرگ مرا هيچ كس نديد
از بس كه اين دو حادثه رخ داد خسته ام
سرشارم از رديف غزلهاي خستگي
مفعول و فاعلات رديفي شكسته ام
+ | اين مطلب توسط محسن گل کار روز در ساعت 15:40 نوشته شد |
